تبلیغات
فارغ التحصیلان تاریخ و تمدن ملل اسلامی

فارغ التحصیلان تاریخ و تمدن ملل اسلامی
دانشگاه تهران - دانشکده الهیات و معارف اسلامی
نظر سنجی
نظرتان در مورد وبلاگ چیست؟





سلام

چند روزی بود که فکر نوشتن پست جدید منو به خودش مشغول کرده بود.دیروز دکتر صادقی مقاله ای رو معرفی کرد تا ما برای هفته بعد برای درس فلسفه تاریخ بخونیم.من هم تصمیم گرفتم این مقاله رو برای دوستان عزیز روی وب قرار بدم.متن مقاله که در مجله دانشگاه امام صادق چاپ شده بدین قراره:

چكیده: فلسفة تاریخ، بسته به دو معنایی كه از واژة «تاریخ» اراده می‌شود، به فلسفة نظری و فلسفة نقدی تاریخ تقسیم می‌شود؛ فلسفة‌ نقدی تاریخ كه به مسائلی همچون تبیین و فهم،‌ عینیت و ارزش‌داوری،‌ علیت و روایت در تاریخ می‌پردازد،به حوزة معرفت‌شناسی متعلق است. فلسفة نظری تاریخ كه در پی یافتن معنا و غایت تاریخ است، به حوزة مابعدالطبیعه تعلق دارد.در این جستار، نخست به بیان تمایز فلسفة‌ نظری و فلسفة نقدی تاریخ با توجه به تمایز معرفت درجة اوّل و معرفت درجة دوم می‌پردازیم و به مهم‌ترین مسائل و پیشینیة این دو فلسفه اشاره می‌كنیم؛ سپس ایراداتی را كه به تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ و فلسفة نظری تاریخ و خود تاریخ صورت گرفته است، نقد و بررسی می‌كنیم.


كلیدواژه: فلسفة نظری تاریخ، فلسفة نقدی تاریخ، معرفت درجة اول، معرفت درجةدوم

1. تمایز دو فلسفة تاریخ

«فلسفة تاریخ» (philosophy of history) عنوانی است كه بر دو نوع پژوهش كاملاً متفاوت از هم، هر چند نه یكسره بی‌ارتباط با هم، اطلاق می‌شود. این تفاوت را، از سویی، ناشی از دو معنای واژة «تاریخ»[1] می‌دانند و به تبع آن و از سوی دیگر، ناشی از دو معنایی كه واژة «فلسفه» در این عبارت پیدا می‌كند. یك معنای «تاریخ»، رویدادهای گذشته است؛ «فلسفة تاریخ» در این معنای واژة «تاریخ» را اصطلاحاً «فلسفة نظری یا مادی یا محتوایی تاریخ»[2] می‌نامند. معنای دیگر تاریخ «مطالعه و پژوهش رویدادهای گذشته» است؛ «فلسفة تاریخ» در این معنای واژة «تاریخ» را «فلسفه نقدی یا صوری یا تحلیلی تاریخ»[3] می‌خوانند.[4] تفكیك بین معرفت مرتبة اول و معرفت مرتبة دوم تا اندازه‌ای تفاوت این دو فلسفه را روشن می‌سازد. معرفت مرتبة اول معرفتی است كه موضوع آن رشته‌ای خاص نیست، یا به عبارتی مسائل آن، مسائل ناظر به اعیان‌اند (اعم از اعیان طبیعی و اعمال انسانی كه به مثابه عین در نظر گرفته شوند). معرفت مرتبة دوم معرفتی است كه موضوع آن رشته‌ای خاص است. فلسفة نظری تاریخ، گرچه فلسفة مضاف است،[5] معرفت مرتبة اول است و از این رو، در عرض تاریخ در معنای دوم آن، مطالعه و پژوهش رویدادهای گذشته، یعنی رشتة تاریخ، قرار می‌گیرد. فلسفة نقدی تاریخ فلسفة مضافی است كه معرفت مرتبة دوم است؛ یعنی ناظر به رشتة تاریخ است. سنخ مسائل فلسفة نقدی تاریخ، مفهومی و معرفت‌شناختی است؛ از این رو، فلسفة نقدی تاریخ را باید معرفت‌شناسی به معنای خاص آن، یعنی معرفت‌شناسی تاریخ دانست.[6] تمایز این دو رویكرد به فلسفة تاریخ را ملاحظة اهداف متفاوتی كه متعاطیان آن دنبال می‌كنند و انواع مختلف مسائلی كه مطرح می‌سازند، روشن‌تر می‌كند.

هدف فیلسوف نظری تاریخ این است كه در رویدادهای گذشته الگو یا معنایی كلی كشف كند كه ورای حوزة كار متعارف مورخ قرار دارد (Dray, 1993, p.1). پاره‌ای از مسائلی كه وی طرح می‌كند از این قرارند: آیا رویدادهای گذشته نظمی عقلانی و طرحی منسجم را آشكار می‌‌كنند یا چیزی جز ترتیب و تعاقب صرف رویدادها نیستند؟ آیا تاریخ در خط سیر معینی حركت می‌‌كند یا در ادوار متوالی تكرار می‌‌شود، یا بدون نظم و شكل است؟ اگر در خط سیر معینی حركت می‌‌كند، آیا این سیر قهقرایی است یا حاكی از پیشرفت نوع انسان است؟ آیا نیروهایی بیرون از ضبط و مهار انسانها جهت و سیر تاریخ را تعیین می‌‌كنند؟ آیا بر سیر تاریخ «قوانینی» حاكم است؟ آیا از جریان تاریخ می‌‌توان چیزی آموخت یا هر موقیعتی یگانه و منحصر به فرد است؟ این مسائل نیز به نوبة خود مسائل فرعی دیگری در باب تقدیر و مشیت، سرشت انسان و... پدید می‌‌آورد (Lemon, 2003. p.9).

هدف فیلسوف نقدی تاریخ این است كه مفاهیم و مفروضات اساسی‌ای را كه مورخان در چارچوب آنها تحقیقاتشان را پیش می‌‌برند، ایضاح و در صورت لزوم نقد كند. این مفاهیم و مفروضات تصورات تقریباً روزمره،[7] اما غالباً مسئله‌ساز مثلِ واقعیت، رویداد، تفسیر، فهم، تبیین، علت، دلیل، احتمال، معنا و اهمیت، روایت، دوره، فرایند و مانند آن را در بر می‌‌گیرد. البته، بررسی این تصور ممكن است به ملاحظة خصلت كلی موضوع مورد مطالعة مورخ بینجامد؛ مثلاً ممكن است مسائلی در باب سرشت انسان یا معنایِ زمانمندی[8] یا ارتباط با واقع، یا در باب مشروعیت مفروض گرفتنِ موجبیت‏گرایی، یا كل‏گرایی یا طبیعت‏گرایی در تفسیر آثار بر جای‌مانده از گذشته پدید آورد. آنچه متعاطیان فلسفة نقدی تاریخ در نهایت در صدد انجام دادن آن‌اند، این است كه جایِ تاریخ را در نقشة معرفت مشخص سازند و دیدگاهی رضایت‌بخش در باب پژوهش تاریخی را با نظریه‌ای عام در بارة معرفت انسان تلفیق كنند؛ كاری كه تعداد اندكی از معرفت‌شناسان گذشته برای انجام آن تلاش جدی كرده‌اند (Dray, 1997, p.765). پاره‌ای از مسائلی كه متعاطیان فلسفة نقدی تاریخ در صدد پاسخگویی به آن برآمده‌اند، از این قرارند: چه نوع تبیینی در پژوهشهای تاریخی لازم یا مورد قبول است؛ به عبارتی، تبیین در تاریخ واجد چه نوع خصایص صوری یا ساختاری منطقی‌ای باید باشد؟ آیا روایت ابزاری رضایت‌بخش برای معرفت تاریخی است؟ آیا مورخان برای تبیین و فهم تلویحاً به قوانین خاصی در بارة رفتار انسان تكیه می‌‌كنند؟ مورخان چه چیزی را شاهد و مدرك تلقی می‌‌كنند؟ گزارشهای تاریخی تا چه اندازه از صدق عینی برخوردار است؟ یعنی فارغ از ارزش است یا می‌‌تواند باشد؟ آیا وظیفة مورخ است كه در بارة شخصیتهای مورد مطالعه‌اش داوری اخلاقی كند؟ و....

خاستگاههای فلسفة نظری تاریخ را می‌‌توان در نظریه‌های چرخه‌ای یا ادواری دنیای باستان و در اعتقاد یهودی- مسیحی در باب خلقت و هبوط و رستگاری در كتاب مقدس و شرح و بسطهای آن در آثار برخی از متفكران مسیحی قرون وسطی، مانند شهر خدا قدیس اگوسیتن، و عصر جدید، مانند گفتار در باب تاریخ جهان اسقف بوسوئه دید. اما اوج شكوفایی این فلسفه در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم و در آثار متفكران و فیلسوفان برجسته‌ای چون هردر، كانت، هگل، ویكو و ماركس بود.[9] در عصر حاضر، اقبال به این نوع فلسفة تاریخ تا اندازه‌ای در بین فیلسوفان كاهش یافته است.[10] معروف‌ترین تبیین نظری از كل تاریخ را در قرن بیستم ای.جی. توینبی ارائه كرد كه یك مورخ تكرو بود و نه یك فیلسوف. اما امروزه نشانه‌هایی از توجه مجدد به این فلسفه در مكتوباتِ فیلسوفان تاریخ دیده می‌شود.[11]

فلسفة نقدی تاریخ، به شكل آگاهانه و نظام‏مند، در نیمة دوم قرن بیستم پدید آمد.[12] با این حال، پیشینة آن را به طور پراكنده می‌‌توان در آثار ویلهلم ویندلباند، هاینریش ریكرت و ویلهلم دیلتای (در آلمان) و در آثار بندتو كروچه و جووانی جنتیله (در ایتالیا) و همچنین، در پاره‌ای از مكتوباتِ كمتر شناخته‌شدة هیوم، برخی از اندیشه‌های جی.اِس.میل در كتاب نظام منطق، و در تك‌مقاله‌ای از اف.اچ برادلی كه در 1874م. انتشار یافت و شاید، نخستین مكتوب فلسفی قابل توجه در باب تاریخ از فیلسوفی انگلیسی باشد، ملاحظه كرد. بنیانهای واقعی این فلسفه، در دهه‌های 1920 و 1930م. به ویژه در مكتوبات فیلسوف، مورخ و باستان‌شناس، آر.جی.كالینگوود و تا حدی كمتر در نوشته‌هایِ همعصر او، مایكل اُكشات، نهاده شد. اثر مهم كالینگوود، اندیشة تاریخ، پس از مرگ وی، در 1946م. منتشر شد، اما مورد غفلت قرار گرفت. عطف توجه جدی به فلسفة نقدی تاریخ را مقالة سی.جی.همپل با عنوانِ «نقش قوانین عام در تاریخ» به ویژه پس از اندراج آن در منتخبی عمومی از مقالات كه فایگل و سلرز در 1949م. تدارك دیدند و منتخبی دیگر كه ده سال بعد پَتریك گاردنر تدارك دید، موجب شد (Dray, 2000, p.217). غالبِ آثاری كه از آن پس انتشار یافت، واكنشی بود به مقالة همپل، كه مطالعة گستردة آثار كالینگوود را نیز موجب شد. اما از دهة 1960م. دامنة این مباحث از بحث و مناقشه در باب ماهیت تبیین در تاریخ فراتر رفت و مسائلی چون عینیت و ارزش‌داوری، ماهیت و نقش روایت در تاریخ و... را در برگرفت. البته، انتشار كتاب والش با عنوانِ درآمدی به فلسفة تاریخ در 1951م. موجب شد كه فلسفة تاریخ به عنوان رشتة فلسفی مستقلی به رسمیت شناخته شود و انتشار مجلة تاریخ و نظریه در 1960م. كه كاملاً به مسائل حوزة نظریة تاریخ‌نگاری و فلسفة تاریخ اختصاص داشت و هم فیلسوفان و هم مورخان با آن همكاری می‌‌كردند، موجب شد كه فلسفة نقدی تاریخ تریبون مهمی به دست آورد. آثاری كه از دهة هفتاد به این سو انشتار یافت، ادبیات فلسفة تاریخ را غنا بخشید و فلسفة تاریخ را به یكی از شاخه‌های محل توجه فلسفه مبدل ساخت.



2. تردیدهایی در باب تمایز دو فلسفة تاریخ

تمایز بین «فلسفة نقدی» و «فلسفة نظری» را در اصل سی.دی. برود مطرح ساخت (Bonjour, 1997, p.88)، اما وی به ویژه تفاوت بین فلسفة علم و فلسفه طبیعت را در ذهن داشت. این تمایز را برای اولین بار دبلیو.اچ.والش وارد فلسفة تاریخ كرد. والش مجبور بود مخاطبان فلسفی‌مشرب خود را كه هنوز یاد نگرفته بودند كه كالینگوود را فیلسوف تاریخ بخوانند، متقاعد سازد كه «فلسفة تاریخ» ضرورتاً «مهملات» هگلی یا اشپنگلری نیست و تمایز وی برای این مقصود كاملاً قرین توفیق بود (Mink, 1987, p.149). این تمایز مسائل پذیرفته‌شدة نظریه معرفت[13] را به «فلسفة نقدی تاریخ» پیوند داد و مدعیات مابعدالطبیعی راجع به تاریخ را كه مورد بی‌مهری بود به «فلسفة نظری تاریخ» منتقل كرد. البته، والش در قیاسِ با مخاطبانش همدلی بیشتری نسبت به این مدعیات داشت.[14] از نظر وی حسن فلسفة نظری تاریخ این است كه تأثیرات مفیدی بر مطالعات تاریخی گذاشته است؛[15] برای مثال، از طریق ایجاد نارضایی از «وقایع‌نگاریهای سست و موعظه‏گریهای اخلاقی توخالی كه به عنوان تاریخ جا زده می‌‌شد». اما تنها دلیلی كه والش برای بقای فلسفة نظری تاریخ دارد، این است كه هنوز هم برخی از افراد نیازمند «توجیه اخلاقیِ مسیری هستند كه تاریخ در پیش گرفته است»؛ «و فلسفه‌های نظری تاریخی احتمالاً تا زمانی كه به شر به عنوان مسئله‌ای مابعدالطبیعی نگریسته می‌‌شود، عرضه خواهند شد» (Walsh, 1967, p.149-50). البته كسانی مانند مینك دفاع والش را دفاعی ضعیف از فلسفة نظری تاریخ می‌‌شمارند و یا آن را اصلاً دفاع نمی‌دانند (Mink, 1987, p.150).

والش در جای دیگری استدلال می‌‌كند كه مورخان به ناچار تفاسیر تاریخی‌ای ارائه می‌‌كنند كه بر باورهای عمیقاً ریشه‌دار اخلاقی و مابعدالطبیعی‌شان مثلاً راجع به سرشت انسان مبتنی است (Walsh, 1967, p.108). اما آشكار است كه این باورها لزوماً باورهای اخلاقی و مابعدالطبیعی راجع به خود روند تاریخ را شامل نمی‌شود؛ بنابراین، از نظر والش فلسفة نظری تاریخ دو ویژگی عمدة مشخص دارد: یكی اینكه به روند تاریخی به عنوان یك كل می‌‌پردازد ( یا به عبارتی كل‏گرایانه است)؛ دیگر اینكه در پی این است كه در این روند معنا یا مقصدی را تشخیص دهد، یا به عبارتی، معناگرایانه است (Walsh, 1967, p.20). از نظر والش، مدعیات راجع به «عوامل عمدة محرك» در تاریخ (آن گونه كه مثلاً در نظریة ماركسیستی تاریخ مطرح است) اصلاً فلسفی نیستند، بلكه شكلِ فرضیه‌های تجربی را دارند. در نتیجه، نظریه‏های تاریخی، مثلاً برخی از صور مادیگرایی تاریخی، اصلاً فلسفة نظری تاریخی نیستند. با وجود این، از توصیف و تبیین تك تك رویدادها فراتر می‌‌روند و بنابراین، تاریخ متعارف هم دقیق نیستند. از آنجا كه اینها به معنایی فلسفة تاریخ‌اند، اما نه فلسفة نظری تاریخ. می‌‌توان نتیجه گرفت كه تمایز بین فلسفة نقدی و نظری تاریخ جامع نیست. این نتیجه‌ای است كه از مجموع سخنان والش می‌‌توان گرفت؛ اما خود والش اظهار نمی‌كند كه نظریه‌هایی در باب تاریخ وجود دارند كه نه فلسفة نظری تاریخ‌اند و نه تاریخ به معنای متعارف كلمه.

بنابراین، در تمایزی كه والش بینِ فلسفة نقدی و نظری تاریخ گذاشت، آنچه بیشتر مسئله‏ساز به نظر می‌‌آمد، نه تمایز بین این دو فلسفه بلكه تمایز بین فلسفة نظری تاریخ و خود رشتة تاریخ بود. این امر را در شك و اشكالهایی كه بعدها به این تمایز شد، در ادامة همین جستار می‌بینیم. اما تمایز والش به دلایلی برای بیش از بیست سال تمایز اساسی و بدون مشكلی شد كه به طور جامع و مانع كل حوزة فلسفة تاریخ را در خود جای داد. دلایل این امر را می‌‌توان در خود بحث والش یافت (Walsh, 1967, pp.6-7). مهم‌ترین این دلایل، غیر از ابهام معنایی واژة «تاریخ»، این است كه این تمایز تفاوتِ بین معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه را به ذهن القاء می‌‌كند. بنابراین، جامع و مانع دانستن تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ مبتنی است بر اینكه آیا تمایز بین معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه تمایزی جامع و مانع است یا نه. البته كسانی تمایز معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه را جامع و مانع می‌‌دانند؛ اما تنها بدین دلیل كه گزاره‌های مابعدالطبیعی را بی‏معنا می‌‌انگارند (Passmore, 1984, p.368). البته والش چنین دیدگاهی ندارد.

لوئیس مینك از منظر رابطة بین معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه به نقد تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ پرداخته است. از نظر وی معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه یكدیگر را پیش‌فرض می‏گیرند؛ بدین معنا كه هر نظریة معرفتی پیش‌فرضهایی مابعدالطبیعی دارد راجع به اینكه چه چیزی شناختنی یا ناشناختنی‌ای وجود دارد و هر مابعدالطبیعی‌ای باید دست كم بتواند تبیین كند كه چگونه ما به شناخت آن چیز نائل می‌‌آییم؛ مثلاً هر شخصی می‌‌داند كه گذشته اصولاً دور از دسترس هر بررسی و معاینة مستقیمی است. دست‌نیافتنی بودن گذشته، امری وجودشناختی است؛ نه معرفت‌شناختی و این یك نمونه از جدایی‌ناپذیری مفهومی معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعی است (Mink, 1987, p.153). این جدایی‌ناپذیری را می‌‌توان در بحث والش از نظریه‌های مطابقت و تلائم صدق نیز مشاهده كرد؛ چرا كه هر دو نظریه مدعیاتی مابعدالطبیعی دارند (Walsh, 1967, p.89). خلاصة كلام اینكه، اگر باورهایِ مابعدالطبیعی و معرفت‌شناختی در مواردی جدایی‌ناپذیرند و اگر فلسفة نقدی و نظری تاریخ به ترتیب به عنوان بحثی معرفت‌شناختی و مابعدالطبیعی از هم متمایز می‌‌گردند، پس فلسفة نقدی و نظری تاریخ در مواردی جدایی‌ناپذیر خواهند بود.

جی.اِل. گورمن نیز خاطر نشان می‌‌كند كه «هیچ تمایز به لحاظ معرفت‌شناختی مهمی بین فلسفة نقدی و نظری تاریخ نیست» (Gorman, 1982, p.107). مبنایِ سخن وی این است كه همة ما در واقع، دیدگاهی نسبت به تاریخ در معنای نظری آن داریم و این دیدگاه ضرورتاً در آثار مورخان خود را آشكار می‌‌سازد؛ بنابراین، فیلسوفان نقدی تاریخ باید افزون بر تحلیل و ایضاح اصولی كه مورخان بر پایة آن به احراز و تبیین واقعیتها می‌‌پردازند، به این مسئله نیز توجه كنند. بنابراین، طرح سؤال در بارة تاریخ به عنوان یك پژوهش، فلسفة نقدی تاریخ را درگیر مباحث اساسی‌تری نسبت به گذشتة انسان می‌‌كند. از این رو، تمایز فلسفة نقدی و نظری تاریخ اهمیت معرفت‌شناختی خود را از دست می‌‌دهد.

اما به نظر می‌‌رسد چنین دلیلی برای دعوتِ به مطالعة مستمر فلسفة نظری تاریخ، دو معنایی را كه اساس تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ است، خلط می‌‌كند. درست است كه هر اثر تاریخی بیانگر پیش‌فرضهای مابعدالطبیعی غیرمصرحی در بارة تاریخ است و در نتیجه، در بررسی نقدی آنچه مورخان می‌‌نگارند، باید چگونگی تأثیر این پیش‌فرضها را در موارد جزئی بر نتایج به دست آمده، و نیز قابلیت یا عدم قابلیت پذیرش خود این پیش‌فرضها را بر رسید، اما قول به اینكه هر استدلال تاریخی بیانگر باورهایی در بارة ویژگیهای عام فرایند تاریخی، مثلاً دیدگاهی ضمنی در بارة سرشت انسان، است، هرگز با این قول یكی نیست كه باید تصوری از سیر كل تاریخ را پیش‌فرض گرفت (Dray, 1993, p.2-3).

یكی دیگر از كسانی كه به تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ از منظرِ نسبت تاریخ با فلسفة نظری تاریخ توجه كرده، پیتر مانز است. وی هدف خود را در نگارش كتاب اشكال زمان «پل زدن بر روی شكاف بین فلسفة تحلیلی و نظری تاریخ» توصیف می‏كند (Munz, 1977, p.7). از نظر مانز تفاوت بین تاریخ و فلسفة نظری تاریخ تفاوت در درجه است؛ نه در نوع. آنچه مورخان به طور عادی انجام می‌‌دهند این است كه رویدادهای كوچك را در رویدادهای بزرگ جمع می‌‌كنند و رویدادهای بزرگ را در رویدادهای بزرگ‌تر. بنابراین، عملِ تاریخ‌نگاری بر ساختن است و این عمل با واردكردن تعمیمها صورت می‌‌پذیرد. مانز در واقع به دفاع از الگوی قانون فراگیر تبیین بر می‌‌خیزد و گاهی حلقه‌های پیوند رویدادها را «قوانین عام» می‌‌خواند، اما آشكار است كه وی هر نوع تعمیمی، حتی تعمیمات پیش‏پاافتاده را در نظر دارد. گاهی نیز این حلقه‌های پیوند را «امر كلی» می‌‌خواند كه تنها بدین معناست كه بر بیش از یك مورد اطلاق می‌‌شود و بنابراین، از «فردیت» یا «منحصر به فرد بودنی» كه مورخان ویژگی موضوع مورد مطالعه‌شان می‌‌خوانند فراتر می‌‌رود. مورخ گاهی از تعمیماتی استفاده می‌‌كند كه برای افرادی كه وی در باره‌شان سخن می‌‌گوید، شناخته شده است؛ یعنی شیوة او در پیوند دادنِ رویدادها برای آنها قابل فهم است، مانز این موارد را «تبیین» می‌‌خواند و آنها را در برابر «تفسیر» قرار می‌‌دهد و آن در مواردی است كه مورخ از تعمیمهایی استفاده می‌‌كند كه برای كنشگرها، یعنی افرادی كه وی در بارة آنها سخن می‌‌گوید، ناشناخته و حتی نامفهوم است. بنابراین، از نظر مانز تفاوت فلسفه‌های نظری تاریخ از روایتهای تاریخی تنها در درجه است؛ فلسفه‏های نظری تاریخ با رویدادهای بسیار بزرگ و گسترده سروكار دارند و بیشتر بر تفسیر تكیه دارند تا بر تبیین؛ تواریخ با رویدادهای كوچك‌تر سروكار دارند و تكیه‌شان بر تبیین است تا بر تفسیر. البته به طور پیشین نمی‌توان هیچ حدی برای كوچك یا بزرگ بودنِ رویدادها گذاشت و مادام كه تعمیمات معقولی وجود داشته باشد كه رویدادها را پیوند دهد، می‌‌توان پیش رفت (Munz, 1977, p.288). بنابراین، بر خلاف والش كه تمایز تاریخ و فلسفة نظری تاریخ را صریح می‌‌داند و موضوع تاریخ را به رویدادهای جزئی محدود می‌‌كند، مانز ادعا می‌‌كند كه ارائة هر توصیفی از یك رویداد ضرورتاً تعمیمی را پیش‌فرض می‌‌گیرد كه مستقیماً از شواهدی كه این توصیف را به دست داده‌اند، نشئت نكرده است و وجود این تعمیمات تاریخ و فلسفة نظری تاریخ را در دو سوی طیف واحدی قرار می‌‌دهد كه در یك سر طیف، این تعمیمات به ارائة تبیین مدد می‌‌رسانند و در سر دیگر به ارائه تفسیر. از نظر مانز آنچه باعث شده فیلسوفان و مورخان تقریباً به طور متفق‌القول به تمایز صریح تاریخ و فلسفة نظری تاریخ حكم كنند، این تصور خطاست كه تاریخ رونوشتی از واقعیت تاریخی است؛ حال آنكه اگر عمل تاریخ‌نگاری را نه عمل رونویسی بلكه عمل بر ساختن بنگریم، شكافی كه بین تاریخ و فلسفة نظری تاریخ به نظر می‌‌رسد، ناپدید می‌‌شود.

هیدن وایت نیز به رد هر نوع تمایز اساسی بین تاریخ و فلسفة نظری تاریخ می‌‌پردازد. وی هر دو تاریخ و فلسفة تاریخ را نمودهایی از تعهد والتزامات فراتاریخی می‌‌نگرد و تفاوت آن دو را تنها در میزان تأكید و تصریح به آن تعهدات فراتاریخی می‌‌داند (White, 1973, p.xi). در اینجا بی آنكه بخواهیم به تفصیل به نقل دیدگاه وایت بپردازیم، لب نظر او را به نقل از مینك می‌‌آوریم؛ «وایت فلسفة تاریخ را در هر تاریخی گریزناپذیر می‌‌داند؛ چرا كه هر تاریخی به ناچار تصوری از حوزة تاریخی و روندهای آن دارد و فلسفة تاریخ همین تصور و تلقی است. در تاریخ‌نگاریهای بزرگ مستقیماً به چنین تصوری اذعان نشده است؛ حال آنكه فلسفة نظری تاریخ به آن تصریح دارد (Mink, 1987, p.160). از این رو، تفاوت فلسفة تاریخ با تاریخ در این تأكید و تصریح است (White, 1973, p.427).



جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

مناقشاتی كه در باب تمایز فلسفة نقدی و نظری تاریخ صورت گرفته و پاره‌ای از آنها به اجمال در اینجا ذكر شد، ربط و نسبت حوزه‌های گوناگون پژوهش تاریخی را روشن‌تر می‌‌سازد و به مشخص شدن حدود و ثغور بحث ما راجع به تبیین مدد می‌‌رساند. می‌‌توان گفت كه رویدادهایِ گذشته، كه یكی از معانی واژة «تاریخ» است، موضوع كار مورخ و فیلسوف نظری تاریخ است. مورخ به احراز و تبیین این رویدادها می‌‌پردازد، كار او، یا نتیجة آن كار، یعنی پژوهش رویدادهای گذشته، معنای دوم واژة «تاریخ» است. البته هم در احراز و هم در تبیینِ رویدادهای گذشته، ارزشهای مورخ و باورهای مابعدالطبیعی و اخلاقی او دخالت دارند؛ به عبارتی، در تاریخ‌نگاری پیش‌فرضهایی مدخلیت دارد كه عملِ تاریخ‌نگاری را از رونویسی سادة واقعیات تاریخی دور می‌‌سازد؛ به ویژه، به لحاظ آنچه به بحث ما ارتباط دارد، پاره‌ای از این پیش‌فرضها تعمیماتی هستند كه مورخ به مدد آنها به فهم و تبیین رویدادها می‌‌پردازد و این تعمیمات مستقیماً از شواهد وی نشئت نكرده‌اند. اما دامنة این پیش‌فرضها كه در كار مورخ تأثیر می‌‌گذارند، تا كجاست و منجر به چه نتایجی می‌‌شود؟ ملاحظه شد كه والش این پیش‌فرضها را لزوماً پیش‌فرضهایِ مابعدالطبیعی راجع به روند خود تاریخ نمی‌داند بلكه پیش‌فرضهایی مثلاً راجع به سرشتِ انسان می‌‌داند كه در كار مورخ كه محدود به احراز و تبیین رویدادهای جزئی و خاص است، دخالت دارند و این دخالت به اینجا نمی‌انجامد كه تاریخ را به فلسفه‌ای نظری مبدل سازد؛ اما هیدن وایت اولاً همة این پیش‌فرضها را فراتاریخی می‌‌خواند و بنابراین، هر گونه تمایزی را بین تاریخ و فلسفة نظری تاریخ رد می‌‌كند، ثانیاً اذعان می‌‌كند كه هر مورخی لزوماً باید تصوری از حوزة كار خود، یعنی حوزة تاریخی و روند تاریخی داشته باشد و این تصور مساوی با نوعی فلسفة نظری تاریخ است، از این رو، در هر تاریخی فلسفة تاریخی نهفته است و این امر خود مؤید مطلب نخست است.

گفته شد كه موضوع كار فیلسوف نظری تاریخ نیز رویدادهای گذشته است و بدین لحاظ، فلسفة نظری تاریخ در عرضِ رشتة تاریخ قرار می‌‌گیرد. اما والش سروكار فیلسوف نظری تاریخ را نه با رویدادهای جزئی بلكه با روندهای كلی تاریخ می‌‌داند و كار وی را نه ارائة تبیینهایی برای تك تك رویدادهای جزئی، بلكه یافتن معنا و مقصدی برای كل فرایند تاریخ یا به تعبیری ارائة تبیینهایی غایت‌انگارانه یا معناانگارانه برای روند كلی تاریخ ذكر می‌‌كند؛ بنابراین، پیش‌فرضهایِ فیلسوف نظری تاریخ با توجه به موضوع و هدف وی، اساساً متفاوت از پیش‌فرضهای مورخ است و این خلاف نظر وایت است كه تفاوت این دو دسته پیش‌فرض را در مصرح یا مضمر بودن آنها می‌‌دانست. اما همان طور كه ملاحظه شد، مانز پیش‌فرضها یا به تعبیر بهتر تعمیمات، تاریخ و فلسفة نظری تاریخ را در یك طیف می‌‌بیند و ملاكی كه برای تمایز نهادن در این طیف ارائه می‌‌كند، شناخته شده بودن یا مفهوم بودن آن تعمیمات برای كسانی است كه مورخ در بارة آنها سخن می‌‌گوید و همین امر نیز مرز تبیین و تفسیر را مشخص می‌‌سازد. مورخ با رویدادهای كوچك سروكار دارد و تعمیم‌های او برای خود عاملان تاریخ شناخته شده‌اند؛ از این رو، نقششان «تبیین» است؛ فیلسوف نظری تاریخ با رویدادهای بزرگ‌تر سروكار دارد و تعمیم‌های او برای خود عاملان تاریخی ناشناخته و نامفهوم‌اند و از رو، نقش تفسیری دارند. سخن مانز با این ادعایِ والش كه تاریخ با رویدادهای جزئی سروكار دارد، كمابیش یكی است ولی از این لحاظ با او تفاوت دارد كه تعمیمات تاریخی و تعمیمات فلسفة نظری تاریخ را به یك طیف متعلق نمی‌داند.

فلسفة نقدی تاریخ، همان طور كه اشاره شد، پژوهشی مرتبة دوم، یعنی ناظر به پژوهشهایِ مورخان است و خود به تبیین نمی‌پردازد بلكه در باب ماهیت و منطق تبیینهای مورخان بحث می‌‌كند و از این رو، همان طور كه مینك هم اشاره می‌‌كند، به حوزة معرفت‌شناسی متعلق است و با فلسفة نظری تاریخ كه به حوزة مابعدالطبیعه مربوط است، تفاوت نوعی و تمایز صریح دارد؛ ولی بر خلاف نظر مینك چگونگی رابطة بین معرفت‌شناسی و مابعدالطبیعه[16] و پیش‌فرضِ هم بودن این دو، اصل تمایز فلسفة نقدی و نظری تاریخ را مخدوش نمی‌كند و هرچند فیلسوفان نقدی تاریخ در بررسی آثار مورخان باید تأثیر پیش‌فرضهای مابعدالطبیعی آنها و درستی و نادرستی آن پیش‌فرضها را بكاوند، خلاف سخنِ گورمن این امر نه از اهمیت تمایز فلسفة نظری و نقدی تاریخ می‌‌كاهد؛ نه آن دو فلسفه را یكی می‌‌كند. ادعایِ مینك و گورمن ناشی از خلط دو معنای واژة تاریخ است كه اساس این تمایز است.

یادداشتها
استادیار گروه عرفان اسلامی پژوهشكده امام خمینی(ره)
--------------------------------------------------------------------------------
.[1] این دو معنا را برای واژة «history» در زبان انگلیسی و هم ریشه‌های آن در برخی از دیگر زبانهای اروپایی ذكر كرده‌اند. گرچه به اینكه واژة «تاریخ» نیز در زبان فارسی یا عربی همین دو معنا را دارد، اشاره‌ای نشده است، امروزه می‌‌توان این دو معنا را برای این دو واژه كه در مقابلِ معادلهای اروپایی آن به كار می‌‌رود، قائل شد.
[2]. speculative / material / substantive philosophy of history
[3] .critical / formal / analytical philosophy of history
.[4] جالب است اشاره كنیم كه تقسیم‌بندی‌ای نظیر تقسیم‌بندی به نظری و نقدی به ندرت در فلسف? علم دیده می‌‌شود. آنچه عموماً فلسفه خوانده می‌‌شود، كاملاً مطابق است با آن بخش از فلسفة تاریخ كه در اینجا «نقدی» نامیده شد؛ چرا كه دل‌مشغولی فلسف? علم به ساختار منطقی و پیش‌فرضهایِ پژوهش علمی است. بررسی فلسفی رویدادها و فرایندهای طبیعی به طور كلی عموماً به نحو مستقل با عنوانِ كیهان‌شناسی (cosmology) دنبال می‌‌شود (Dray, 1993, pp.1-2).
.[5]فلسف? مضاف (philosophy of) بدین معناست كه مضاف‌الیه دارد. باید توجه داشت كه هرچند همة معرفتهای مرتبة دوم فلسفه مضاف‌اند، همة فلسفه‌هایِ مضاف معرفت مرتبة دوم نیستند؛ از مصادیق دیگر آن غیر از فلسف? نظری تاریخ، می‌‌توان فلسف? ذهن و فلسف? دین را ذكر كرد.
.[6]برخی از نویسندگان بین فلسف? تحلیلی تاریخ كه در واقع، معرفت‌شناسی تاریخ است و روش‌شناسیِ تاریخ تفاوت گذاشته و مسائل روش‌شناسی را علمی و نه انتزاعی دانسته‌اند (Lemon, 2003, p.282). همچنین، متذكر شده‌اند كه هرچند فیلسوفان نقدی تاریخ روش‏شناس نیستند، بسیاری از مسائلی را كه آنها بررسی كرده‏اند، بر نگارش تاریخ تأثیری می‌‌گذارد (Dray, 1997, p.779). می‌‌توان تمایزی را كه بین معرفت‌شناسی و روش‌شناسی به طور عام وجود دارد، بین معرفت شناسی تاریخ (فلسف? نقدی تاریخ) و روش‌شناسی تاریخ (نظریة تاریخ‌نگاری) نیز قائل شد. روش‌شناسی از روش تحقیق، كشف و دفاع با یك علم خاص بحث می‌كند؛ معرفت‌شناسی از گسترة معرفت، انواع و ربط و نسبت آنها با هم، امكان و توجیه معرفت بحث می‌كند. البته، روش‌شناسی و معرفت‌شناسی در بحث از روشهای دفاع و انواع توجیه با هم همپوشی دارند.
.[7] در بحث از «علیت تاریخی» به اختلاف نظر در باب اینكه آیا مفاهیمی مثل «علت» معنایی خاص در تاریخ دارند (Collingwood, 1940, pp.285-9) یا اینكه به معنای روزمره یا معنای رایج در علوم طبیعی به كار می‌‌روند، اشاره خواهد شد.
.[8] در فلسف? نقدی تاریخ در بحث از سرشت انسان، معنای زمانمندی یا موجبیت‌گرایی با مباحث فلسف? نظری تاریخ تلاقی می‌‌كند.
.[9]برخی با تمایز نهادن بینِ الهیات تاریخ و فلسفه تاریخ، تلاشهای الهیدانانی چون بوسوئه را، كه مسیر كلی تاریخ را تحت هدایت مشیت الهی می‌‌دانستند و در مقولة الهیات تاریخ جای می‌‌دهند و آغاز فلسف? تاریخ را از اواخر قرن هفدهم میلادی می‌‌دانند كه كسانی چون ویكو، ولتر، دیدرو تلاش كردند روایتهایی عقلانی از امور انسانی ارائه دهند؛ روایتهایی كه عاری از هر گونه ابتنایی بر وحی یا مشیت الهی بود (Stanford, 1998, p.238). برخی نیز، بین فلسفة [نظری] تاریخ مبتنی بر تجربه و فلسفه [نظری] تاریخ ما قبل تجربی تمایز دیگری نهاده‌اند؛ با این بیان كه «از یك سو، شخص ممكن است عقیده داشته باشد كه در مطالعة تاریخ به كشف الگوهای مكرری نایل آمده است و آن گاه ممكن است كوشش كند كه این تكرار را بر وفق عملكرد بعضی قوانین توجیه و تعلیل كند؛ از سوی دیگر، شخص ممكن است با اعتقاد پیش‌ساخته به مطالعة تاریخ دست بزند كه از فلسفة الهی یا مابعدالطبیعه استنتاج كرده باشند، آن گاه كوشش كند تا ببیند چگونه سیر واقعی حوادث تاریخی این اعتقاد را تأیید می‌‌كند. این تمایز گرچه با این شیوه بیان انتزاعی كاملاً روشن به نظر می‌‌آید، همیشه نمی‌توان به آسانی فیلسوف تاریخ معینی را در یكی از این دو طبقه جای داد (كاپلستون، 1372، صص426-427). البته كسانی جستجو برای یافتن قوانین تاریخی كه فیلسوف نظری تاریخ خود را مكلف به انجام آن می‌‌داند، نوعی پژوهش شبه‌علمی دانسته‌اند كه نمی‌توان آن را به خصوص فلسفی دانست (Dray, 1972, p.252).
.[10]علت عدم اقبال به فلسف? نظری تاریخ و پاره‌ای از دلایلی كه علیه آن اقامه شده، از این قرار است: یكی اینكه فلسف? نظری تاریخ مستلزم داشتن آگاهی كافی از همة جوامع و اعصار گذشته است و كمتر كسی می‌‌تواند مدعیِ چنین دانش گسترده‌ای باشد؛ دیگر اینكه، برخی از زشت‌ترین اعمال سیاسی قرن بیستم مبتنی بر فلسفه‌های تاریخ بوده است. از این رو، كارل پویرا استدلال كرده است كه جستجو برای یافتن قوانین ذاتی‌ای كه جریان تاریخ را تعیین می‌‌كند، خلاف عقل، اخلاق و دین است؛ زیرا این ادعایی فریبكارانه یا متكبرانه است كه كسی وانمود كند معنا و ساختارهای پنهان كل تجربة انسان (گذشته، حال و آینده) را درك می‌‌كند (Popper, 1962, ch.25).
.[11]برای نمونه رك. Lemon, 2003, 5-277; Stanford, 1998, pp.229-89.
.[12] دلیل اینكه بررسی دقیق تاریخ به عنوان شكلی از پژوهش كه احتمالاً نوع متمایزی از معرفت می‌‌آورد، با تأخیر در قرن بیستم پدید آمد، این است كه هرچند پیشینة مكتوب تاریخی به یونانیان و شاید هم پیش از آن بر می‌‌گردد، تاریخ به عنوان شكلی از پژوهش كه مدعی داشتن روش‌شناسی‏ای نظام‏مند باشد، پیش از اواخر قرن هجدهم فقط به طور پراكنده و ناقص وجود داشت. در واقع، در قرن نوزدهم بود كه این شكل از پژوهش پدید آمد (Dray, 1993, p.3).
.[13]معرفت‌شناسی در زبانهای اروپایی سه اصطلاح دارد: یكی gnosology كه قبلاً بیشترین رواج را داشته و اكنون كمترین رواج را دارد؛ دیگر epistemology كه از اصطلاح اول رایج‌تر است و سوم، theory of knowledge كه در دهه‌های اخیر بیشتر استعمال شده است. در این نوشتار از هر دو اصطلاح معرفت‌شناسی و نظری? معرفت استفاده می‌‌شود.
.[14] والش اذعان داشت كه «نگرشی منفی نسبت به فلسف? تاریخ ویژگی دائم فلسف? بریتانیایی بوده است (Walsh, 1967, p.14).
.[15] به عنوان نمونه‌هایی از تأثیر فلسفه‌های نظری تاریخ بر مطالعات تاریخی می‌‌توان به ویكو و ماركس اشاره كرد؛ ویكو با تجزیه و تحلیل عمیقِ نهادها و حقوق و آداب و رسوم و زبانها و نظامهای سیاسی و خلاصه موضوعاتی كه دقیقاً مورد توجه علوم انسانی است، دامنة موضوعات مورد توجه مورخان را گسترش داد و به مورخان آموخت كه هر موضوعی را در بافت تاریخی و فرهنگی تتبع كنند (فروند، 1372، ص14)؛ ماركس نیز نقش تضاد را با وضوح تمام نشان داد و توجه مورخان را به تعارضات جلب كرد؛ همچنین، این اندیشه را رواج داد كه انسان با عمل خود به خلق تاریخ ویژة خود می‌‌پردازد و بدین ترتیب، نگرش تازه‌ای راجع به درك تاریخی به دست داد (فروند، 1372،43).
.[16]نگاهی دقیق به تاریخ فلسف? غرب آشكار می‌‌كند كه مسئلة چگونگی رابطة معرفت‏شناسی و وجودشناسی یا مابعدالطبیعه از افلاطون تا ویتگنشتاین مورد بحث و مناقشه بوده است (Mink, 1987, p.152). افلاطون و فیلسوفان تجربی انگلستان معرفت‌شناسی را مقدم بر وجودشناسی می‌‌دانستند و غالب فیلسوفان قرون وسطی و برخی از فلاسفة جدید مانند نیكلای هارتمن به تقدم وجودشناسی بر معرفت‌شناسی قائل بودند.

كتابنامه
- پوپر، كارل (1377). جامعة باز و دشمنان آن. ترجمة عزت‌الله فولادوند. تهران: انتشارات خوارزمی.
- فروند، ژولین(1372). نظریه‌های مربوط به علوم انسانی. ترجمة علی‌محمد كاردان. تهران: مركز نشر دانشگاهی.
- كاپلستون، فردریك (1372). تاریخ فلسفه از ولف تا كانت. ترجمة اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش.
- Bonjour, Laurence (1997). "Broad, C.D ". in Robert Audi (ed.). The Cambridge Dictonary Of Philosophy. Cambridge University Press.
- Colling Wood, R. G. (1940). An Essayon Metaphysics. Oxford: Clarendon Press.
-Id. (1994). The Idea of History. Routledge.
- Dray, William (1993). Philosophy of History. 2nd ed., Englewood Cliffs; Prentice-Hall Inc.
- Id. (1997). "Philosophy And Historiography ". in Michael Bentley (ed.). Companion To Historiography. London: Routledge.
- Dray, William H. (2000). "Explanation in History ". in James H.Fetzer (ed). Science, Explanation and Rationality. Oxford: University Press.
- Gorman, J. L. (1982). The Expression of Historicel Knowledga. Edinburgh: Edinburgh University Press.
- Lemon, M. C. (2003). Philosophy of History. Routledge.
- Mink, Louis (1987). Historical Understanding. Ithaca and London: Cornell University Press.
- Munz, Peter (1977). The Shapes of Time. Miadletown, Conn.
- Passmore, John (1984). A Hundred Years of Philosophy. Penguin Books.
- Stanford, Michael (1998). A Companion to the Study of History. Blackwell Publishers Ltd.
- Walsh,W. H. (1967). Philosophy of History; An Introduction. London.
- White, Hayden (1973). Metahistory. Baltimore.
.................................................................................................
منبع:فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق (ع) ، شماره 29



طبقه بندی: مقالات فرهنگ و تمدن اسلامی،
[ یکشنبه 17 بهمن 1389 ] [ 09:50 ب.ظ ] [ حامد محمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام بر دوستان عزیز
وبلاگ حاضر را مسلم احمدی و حامد محمدی راه اندازی نموده و مدیریت می نمایند تا گامی موثر در تامین نیازهای علمی دانشجویان رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی باشد.لازم به توضیح است که این وبلاگ علاوه بر مسائل علمی، به مسائل شخصی و رویدادهایی که نویسندگان ضرورت ببینند می پردازد.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :