تبلیغات
فارغ التحصیلان تاریخ و تمدن ملل اسلامی

فارغ التحصیلان تاریخ و تمدن ملل اسلامی
دانشگاه تهران - دانشکده الهیات و معارف اسلامی
نظر سنجی
نظرتان در مورد وبلاگ چیست؟





مؤید الدین محمد بن علقمى از قبیله بنى‏اسد بود كه اصل آنها از نیل (منطقه‏اى در حوالى كوفه، نزدیك حله) مى‏باشد. جدّ او را علقمى مى‏گفتند، زیرا نهر معروف به علقمى را حفر كرد. ابن علقمى در كودكى با فراگیرى علم و ادب، پیشرفت زیادى كرد؛ او خطى نیكو داشت؛ در ضبط امور بسیار ماهر بود؛ به علماء احترام مى‏گذاشت و به امور سیاست كاملاً آشنا بود.
حمایت او از علما و دانشمندان به گونه‏اى بود كه برخى از شعرا او را مدح و به نام او كتاب تألیف كردند، مانند رضى الدین صفانى لغوى (650ه ) كه كتاب مجمع البحرین و العباب الزاخز را به نام او نوشت. ابن ابى الحدید هم كتاب شرح نهج البلاغه - كه بیست مجلد است - به او تقدیم نمود و ابن علقمى یك صد دینار به او هدیه كرد و او هم ابن علقمى را در قصیده‏اى مدح كرد. ابن طقطقى از شرف الدین ابوالقاسم على، فرزند ابن علقمى، نقل مى‏كند كه كتاب‏خانه پدرش ده هزار جلد كتاب نفیس داشت و مردم براى او كتاب تألیف مى‏كردند

در ابتدا ابن علقمى به امور دیوانى مشغول كار شد. هنگامى كه دایى او، ابن ضحاك، استادالدار بود، ابن علقمى نایب دیوان ابنیه و انشاء شد. پس از مرگ دایى‏اش، مشرف دارالتشریفات گردید و اجراى حكم بركنارى مؤید الدین قمى از وزارت، به عهده ابن علقمى و ابن ناقد استادالدارى گذاشته شد.پس از آن كه ابن ناقد از مقام استادالدارى به وزارت رسید، ابن علقمى، جاى او را در استادالدارى گرفت و خلیفه، مستنصر، در سال 630ه ، مستنصریه را به او واگذار كرد.او تا پایان خلافت مستنصر، مقام استاد الدارى را بر عهده داشت.وقتى مستعصم در سال 640ه . به خلافت رسید، على‏رغم این كه اهل سنت اطراف او را گرفته بودند و خود او نیز از نظر مذهبى، متعصب بود، امّا ابن علقمى شیعه را در 642ه . به وزارت منصوب كرد.
اكثر منابع تاریخى، مخصوصاً مورخان اهل سنت، در مباحث خود درباره ابن علقمى، در خصوص مذهب او نظر منفى دارند و او را عامل اصلى سقوط بغداد معرفى مى‏كنند، ولى از صفات نیك و فضل و ادب او نیز سخن مى‏گویند و همگان در تدبیر و ذكاوت او اتفاق نظر دارند. ابن كثیر كه شدیدترین موضع را در قبال ابن علقمى گرفته و از او با صفات ناشایست یاد مى‏كند، از فضل و ادب او نیز سخن مى‏گوید.ابن عماد حنبلى هم او را مقصر اصلى در سقوط بغداد معرفى مى‏كند، امّا او را مرد فاضلى مى‏داند

مغول‏ها پس از آن كه قلمرو خوارزمشاهیان را درنوردیدند، بى‏محابا به هجوم خود ادامه دادند و با فتح قلاع مستحكم اسماعیلیان، طومار آنها را در ایران در هم پیچیدند. در آن هنگام، آنان با قدرتى به نام «خلافت عباسیان» یا به تعبیر دیگر «خلافت اسلامى» روبه‏رو بودند. این خلافت قدرت نظامى چندانى نداشت، امّا معیار مشروعیت در جهان اسلام بود. خوارزمشاهیان هم پس از آن كه در ایران به قدرت رسیدند، همواره در صدد كسب مشروعیت و تأیید خلیفه بودند. حكومت‏هاى دیگر مناطق نیز خود را نماینده خلافت مى‏دانستند. این قدرت معنوى قطعاً در كنار مرزهاى مغول‏هاى جاه‏طلب و غارت‏گر، قابل تحمل نبود.

 

نقش ابن علقمى در سقوط بغداد

مغول‏ها پس از آن كه قلمرو خوارزمشاهیان را درنوردیدند، بى‏محابا به هجوم خود ادامه دادند و با فتح قلاع مستحكم اسماعیلیان، طومار آنها را در ایران در هم پیچیدند. در آن هنگام، آنان با قدرتى به نام «خلافت عباسیان» یا به تعبیر دیگر «خلافت اسلامى» روبه‏رو بودند. این خلافت قدرت نظامى چندانى نداشت، امّا معیار مشروعیت در جهان اسلام بود. خوارزمشاهیان هم پس از آن كه در ایران به قدرت رسیدند، همواره در صدد كسب مشروعیت و تأیید خلیفه بودند. حكومت‏هاى دیگر مناطق نیز خود را نماینده خلافت مى‏دانستند. این قدرت معنوى قطعاً در كنار مرزهاى مغول‏هاى جاه‏طلب و غارت‏گر، قابل تحمل نبود.
در عزم مغول براى تصرف عراق نمى‏توان شك كرد، چه قول كسانى كه ابن علقمى را عامل سقوط بغداد مى‏دانند، بپذیریم یا آن را رد كنیم. این موضوع به همان روحیه كشورگشایى و غارت‏گرى مغول‏ها مرتبط است و خلافت عباسى در انتظار حركت مغول‏ها بود، كما این كه سلجوقیان و حتى خوارزمشاهیان با این مسئله روبه‏رو شدند. سلجوقیان با دعوت خلیفه براى سركوب قیام بساسیرى و برچیدن بساط حكومت آل بویه وارد بغداد شدند امّا این سؤال مطرح است كه اگر خلیفه چنین تقاضایى از طغرل نمى‏كرد، آیا واقعاً سلجوقیان نمى‏خواستند كه به نام آنها در بغداد خطبه خوانده شود؟ همانگونه كه خوارزمشاهیان پس از قدرت یافتن خواستار آن شدند و به دلیل مخالفت ناصر، خلیفه عباسى، منجر به حركت سلطان محمد به سوى بغداد شد و با شكست او پایان پذیرفت.
در آن اوضاع، خلافت عباسى با قدرتى روبه‏رو گردید كه به مراتب خطرناك‏تر و قوى‏تر از دو قدرت سابق بود، زیرا آنها مسلمان بودند، امّا این پدیده نو ظهور از كفارى بودند كه مشروعیت هیچ امرى را نمى‏پذیرفتند. وحشى‏گرى و تهاجم، اصل اولیه آنها بود و هجوم به بغداد در همین راستا ارزیابى مى‏شد. امّا این كه چه كسانى مغول‏ها را همراهى كردند؟ آیا شیعیان (به طور عموم) و ابن علقمى - كه متهم اصلى این پرونده مى‏باشد - نقشى در تحریك و یا حمایت و همكارى با مغولان داشته‏اند؟ از مباحث مهمى است كه هنوز جاى بررسى دارد.
سقوط بغداد، واقعه‏اى بزرگ و بسیار مهم در تاریخ اسلام است، زیرا تا قبل از این حادثه، مسلمانان اگر چه به صورت ظاهرى تحت لواى حاكم اسلامى بودند و حكومت‏هاى منطقه‏اى نیز خود را به آن متصل مى‏نمودند و از آن مشروعیت مى‏گرفتند، با سقوط بغداد، خلافت عباسى منقرض شد و شكاف بزرگى در جهان اسلام پدید آمد.
منابع تاریخى درباره نقش ابن علقمى در این حادثه اظهار نظرهاى متفاوتى كرده‏اند. به طور كلى، منابع، از لحاظ نوع موضع‏گیرى درباره نقش ابن علقمى در سقوط بغداد، دو دسته‏اند:
دسته اول، منابعى كه صریحاً ابن علقمى را در این حادثه مقصر دانسته و حتى او را عامل اصلى این واقعه معرفى مى‏كنند؛ اكثر منابع اهل سنت و مخصوصاً تاریخ‏نگاران شامى و مصرى در این خصوص اتفاق نظر دارند و ابن علقمى را دعوت كننده و تحریك كننده هلاكو، در حمله به بغداد مى‏دانند. مورّخانى مانند منهاج السراج جوزجانى، ابن الوردى، العینى، ابن شاكر، یونینى، ابن تغرى بردى، ابن كثیر، ابن عنبه، صفدى، ذهبى، سبكى، ابو شامه مقدسى، سیوطى، ابن عماد حنبلى و ابن خلدون، از این گروهند.
دسته دوم كسانى هستند كه یا به طور واضح، وزیر را از این اتهام تبرئه كرده‏اند كه ابن فوطى و ابن طقطقى از این دسته‏اند و از مضمون كلام یا سكوت برخى چنین استفاده مى‏شود كه آنها براى وزیر در این واقعه نقشى قائل نیستند، مانند رشید الدین فضل اللَّه همدانى، ابن العبرى و خواجه نصیر طوسى.
به هر حال، در خصوص نقش ابن علقمى در سقوط بغداد، دو مسئله باید بررسى شود:
1. مسئله ارتباط ابن علقمى با مغول؛
2. نقش ابن علقمى در كاهش سپاه خلیفه.
آنها كه ابن علقمى را مقصر مى‏دانند این دو مطلب را به او نسبت مى‏دهند و آنها كه او را تبرئه مى‏كنند، براى او در این دو موضوع نقشى قائل نیستند. یعنى یك دسته، ابن علقمى را عامل تضعیف خلافت و كاهش سپاه مى‏دانند و دسته‏اى دیگر او را فردى مى‏دانند كه همواره در صدد دفاع از خلافت و مقابله با هجوم مغولان بود و خلیفه را تشویق و راهنمایى مى‏كرد تا به نحو شایسته این كار را انجام دهد، اما عدم تدبیر خلیفه و اطرافیان او را عامل اصلى شكست اقدامات وزیر مى‏دانند. هم‏چنین دسته‏اى وزیر را به داشتن رابطه پنهانى با مغولان و تشویق و تحریك آنان به حمله متهم مى‏كنند و دسته‏اى هم با ردّ این رابطه، معتقدند كه وزیر چنین نیتى در سر نداشت.
1. ارتباط وزیر با مغول‏ها

مسأله ارتباط وزیر با مغول‏ها براى اولین بار پس از واقعه كرخ مطرح شد. این واقعه در سال 654ه . اتفاق افتاد و در اثر آن محله كرخ غارت شد و شیعیان آن جا قتل عام شدند. این مسئله به تحریك دربار و دستور خلیفه صورت گرفت. پس از كشتار كرخ، ابن علقمى اقدام به افشاى توطئه اطرافیان خلیفه، مخصوصاً مجاهدالدین دواتدر صغیر، مبنى بر عزل خلیفه كرد. مجاهد الدین دواتدر هم در مقابل به طرفداران خود گفت كه در شهر شایعه كنند كه وزیر با مغول‏ها در ارتباط است و قصد براندازى خلافت دارد و به همین منظور، جاسوسان هلاكو نزد وزیر تردّد مى‏كنند. جوزجانى در طبقات ناصرى مى‏گوید كه اطرافیان خلیفه نامه‏اى را كه وزیر به هلاكو نوشته بود، به خلیفه نشان دادند، امّا خلیفه ادعاى آنها را قبول نكرد، چون مى‏دانست میان آنها با وزیر كدورت وجود دارد و آنها قصد متهم كردن او را دارند.

پس از واقعه كرخ، هنگامى كه وزیر جریان توطئه اطرافیان خلیفه را به او گوشزد نمود، خلیفه این ادعا را نپذیرفت و به مجاهدالدین ایبك گفت كه من به تو اعتماد دارم و این اتهام را قبول ندارم؛ پس ظاهراً خلیفه ادعاى هر دو طرف درباره یك‏دیگر را قبول نداشت. حال این سؤال پیش مى‏آید كه آیا واقعاً خلیفه هر دو ادعا را تهمت مى‏دانست یا این كه از روى مصلحت و جلوگیرى از درگیرى این اعتماد را عنوان كرد؟ به هر صورت، طرف‏هاى متخاصم در دربار خلیفه، از این پس، یك‏دیگر را به براندازى خلافت متهم كرده‏اند و البته هر یك، عامل این براندازى را متفاوت از یكدیگر دانسته‏اند.
منابع تاریخى گوناگون كه اغلب متعلق به اهل سنت مى‏باشند، به ارتباط وزیر با مغول‏ها و دعوت از آنها براى حمله به بغداد اشاره كرده‏اند؛ ابن شاكر در این خصوص معتقد است: پس از حادثه كرخ و كشتار شیعیان، اهل كرخ نزد وزیر شكایت كردند، وزیر هم كه از این حادثه در دلش آتش انتقام داشت از مغول دعوت كرد تا براى حمله به بغداد اقدام كنند و در كاهش سپاه نیز خلیفه را متقاعد ساخت.
منهاج السراج جوزجانى نیز مى‏گوید: مستعصم باللّه، وزیرى بدمذهب و رافضى به اسم احمد العلقمى داشت. او به انتقام واقعه كرخ، به مغولان نامه نوشت و از آنان دعوت كرد به بغداد حمله كنند و با اجازه خلیفه سپاه را به اطراف بغداد فرستاد و به خلیفه وانمود كرد كه با مغولان صلح شده است و پس از این كه بغداد از سپاهیان خالى شد، از مغولان دعوت كرد. جوزجانى تعصب خود را به خلیفه و اطرافیان او آشكار و از آنها به نیكى یاد مى‏كند و حتى وقتى حادثه كرخ را یادآور مى‏شود، از عاملان حادثه به نیكى یاد مى‏كند.

العینى هم در عقد الجمان، واقعه كرخ را سبب خشم ابن علقمى مى‏داند كه براى انتقام از مسببان این واقعه، مغولان را در حمله به بغداد یارى كرد و سبب سقوط بغداد شد. وى از ابن علقمى با عنوان «رافضى خبیث» یاد مى‏كند.

ابن الوردى در تاریخ خود، حادثه كرخ و كشتار شیعیان به دست اطرافیان خلیفه را عامل دعوت ابن علقمى از هلاكو مى‏داند و مى‏نویسد: او در صدد بود تا خلافت را به علویان منتقل كند. یونینى در ذیل مرآة الزمان همین مطلب را بیان كرده است. ابن عنبه در فصول الفخریه مى‏گوید: مؤید الدین محمد وزیر مستعصم و او بنى‏العباس را برانداخت و هلاكو را به بغداد آورد. ابو شامه مقدسى هم وزیر خلیفه را عامل اصلى سقوط بغداد مى‏داند و معتقد است: هلاكو با نقشه وزیر توانست بر بغداد مسلط شود.

یونینى، قدرى واضح‏تر از دیگران نحوه ارتباط وزیر با هلاكو را بیان كرده است: وزیر، برادر و غلامش را به سوى مغول‏ها فرستاد و با آنها مكاتبه كرد و تصرف عراق را كارى آسان جلوه داد و هم‏چنین از آنها خواست پس از تصرف عراق، او جانشین آنها در این منطقه باشد و مغول‏ها هم تقاضاى او را پذیرفتند و وعده مقام به او دادند.

ذهبى نیز در العبر فى خبر من غبر این موضوع را آورده و موضوع سفارت برادر و غلام وزیر نزد مغول‏ها را ذكر كرده است. سبكى و صفدى هم داستان دعوت وزیر از مغولان را به این صورت آورده‏اند: وزیر سر یك مرد را تراشیده و نامه خود را با سوزن به سر او خال‏كوبى نمود و بر آن سرمه مالید و زمانى كه موهاى آن مرد بلند شد و دیگر نوشته پیدا نبود، او را به سوى مغول‏ها فرستاد و به او گفت: وقتى به نزد مغول‏ها رسیدى بگو موهاى سرت را بتراشند و نوشته‏ها را بخوانند و در پایان‏نامه نوشته بود: پس از خواندن نامه ورقه را پاره كنید و مقصود كشتن فرستاده بود، ضمن این كه این دو مورخ نیز، علت اقدام وزیر را انتقام از واقعه كرخ بیان مى‏كنند. ابن كثیر هم حادثه كرخ را علت اقدام وزیر مى‏داند: وزیر، در صدد بود خلافت را از اهل سنت خارج كند و خلیفه فاطمى را به قدرت برساند. هم‏چنین برخى از منابع، از نامه‏نگارى بدرالدین لؤلؤ، امیر موصل، با خلیفه سخن گفته‏اند كه قصد داشت خلیفه را از حمله مغول آگاه سازد، اما وزیر، مانع از رسیدن نامه‏هاى امیر موصل به خلیفه شد. هم‏چنین نقل شده است كه ابن صلایا، نایب خلیفه در اربل، به خلیفه نامه نوشت و او را از حمله مغول آگاه ساخت. ابن علقمى پس از واقعه كرخ، به ابن صلایا، كه شیعه بود، نامه نوشت و از كشتار شیعیان و وضع اسف‏بار آنها شكوه كرد و از قصد مخالفان و اطرافیان خلیفه مبنى بر حمله به نیل و حله سخن گفت.
موضوع نامه وزیر به ابن صلایا، حاكم اربل، خود یكى از نكات مورد بحث است. برخى این نامه را دلیلى بر قصد وزیر در دعوت از مغول‏ها و براندازى خلافت مى‏دانند. وزیر كه از قصد اطرافیان خلیفه مبنى بر كشتار شیعیان آگاه بود، به ابن صلایا نامه نوشت تا هم او را از وضعیت مطلع كند و هم در جبهه شیعیان هماهنگى ایجاد كند، زیرا در تحولات این دوره یك مسأله قطعى است و آن این كه جنگ دیوان‏سالاران و درباریان شیعه و سنى به اوج خود رسیده بود و آنها در صدد حذف یك‏دیگر از صحنه بودند. كما این كه بعد از واقعه كرخ - همان طور كه قبلاً گفته شد - منطقه نیل مورد هجوم و غارت سپاهیان خلیفه قرار گرفت و ابن علقمى وزیر كه از اهداف اطرافیان خلیفه آگاهى داشت. به همین منظور به ابن صلایا نوشت: «قد نهب الكرخ المعظم و دیس البساط النبوى المكرم و قد نهبوا العترة العلویة واستأسروا العصابه الهاشمیه...»؛ یعنى كرخ، این شهر معظم غارت شد و بساط پیامبر گرامى برچیده شد. خاندان على را غارت كردند و پیروان هاشمى را به اسارت گرفتند. وزیر هم چنین ابن صلایا را از قصد اطرافیان خلیفه مبنى بر حمله به نیل و حله آگاه كرد و با اقدامات خود به مقابله با آنها پرداخت و اعلام كرد این كه اطرافیان خلیفه او را تهدید به مرگ كرده‏اند. وى در پایان‏نامه خود، آیه‏اى از قرآن را بیان كرد «فلنأتینهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذله و هم صاغرون» پس خواهیم آورد براى ایشان لشكرهایى كه طاقت آن را نداشته باشند و آنها را از آن جا با ذلت و خوارى بیرون خواهیم كرد. این آیه كه متضمن تهدید مى‏باشد سبب شده كه برخى این نحوه نامه‏نگارى وزیر، آن هم براى یك حاكم شیعه را معنادار توصیف كنند. این لشكرى كه وزیر از آن سخن مى‏گوید كدام است؟ آیا وعده الهى مقصود او مى‏باشد یا این كه همان لشكر مغول‏ها مى‏باشد كه به زودى بغداد را درنوردید؟
نكته درخور توجه این است كه وزیر در نامه خود به ابن صلایا، هم از واقعه كرخ شكوه كرد و هم این كه از قصد اطرافیان براى ادامه سركوب شیعیان خبر داد و هم‏چنین تهدید او به مرگ را مطرح كرد و سپس به اقدامات خود براى مقابله با آنها پرداخت، اما در منابع اشاره‏اى نشده كه مقصود وزیر از اقدامات چیست؟ و اصولاً وزیر كه مى‏خواست ابن صلایا را از توطئه اطرافیان خلیفه مبنى بر حمله به نیل و حله مطلع سازد، چرا این آیه را آورد؟ در صورتى مى‏توانیم وزیر را از هر گونه اتهامى تبرئه كنیم كه آیه مذكور را به نصرت الهى و یارى خداوند معنا كنیم و الا وزیر لشكرى در اختیار نداشت كه با آن به جنگ مخالفان برود. ضمن این كه او در نامه خود از ابن صلایا هم تقاضاى تجهیز نیرو و آماده ساختن لشكر نكرده بود؛ پس لشكر مورد نظر در آیه را باید «مدد الهى» معنا كنیم و الا انگشت اتهام به سوى وزیر خواهد رفت، ضمن این كه اگر نصرت الهى را مقصود وزیر بدانیم و بخواهیم دقیق شویم، همین لشكر مغول نیز مى‏توانست مصداق نصرت الهى باشد. از این رو، برخى مورخان این نامه وزیر را به معناى قصد او براى براندازى خلافت دانسته‏اند و گفته‏اند كه وزیر در صدد بود تا با حیله، خلیفه و اطرافیانش را از میان بردارد.

وقتى به دیدگاه‏هاى تاریخ‏نگاران اهل سنت درباره ارتباط ابن علقمى با مغول‏ها توجه شود، دو نكته درخور تأمل است: اوّلاً، آنها در بیان چگونگى ارتباط ابن علقمى با مغول‏ها اظهار نظرهاى متفاوتى كرده‏اند، البته در علت اقدام وزیر تقریباً اتفاق نظر دارند؛ یعنى واقعه كرخ و كشتار شیعیان را علت خشم وزیر و دعوت او از مغول‏ها مى‏دانند. برخى از منابع صرف ارتباط را بیان مى‏كنند بدون آن كه از نحوه این ارتباط سخن گویند. بعضى نیز فرستادن برادر و غلام وزیر را، نحوه ارتباط و دعوت از مغول‏ها مى‏دانند. مورخان دیگر تراشیدن سر یك مرد و نوشتن پیام براى مغولان بر روى سر او را ذكر مى‏كنند. آن چه مسلم است این كه در این خصوص، میان این منابع اتفاق نظر وجود ندارد.
ثانیاً، در باب اصل موضوع حمله هلاكو به بغداد، منابع اهل سنت سخنى نگفته‏اند كه آیا اصولاً هلاكو قصد حمله به بغداد را داشته است یا خیر؟ آیا هلاكو فقط به دعوت ابن علقمى به سوى بغداد حركت كرد یا این كه اگر او دعوت هم نمى‏كرد، خان مغول باز هم عازم بغداد بود؟ اولین ارتباط مستقیم هلاكو با بغداد در سال 654ه بود، هنگامى كه مغولان به قلعه‏هاى اسماعیلیان حمله كردند. در این زمان، هلاكو سفیرى به بغداد اعزام كرد و خواستار كمك خلیفه در این زمینه شد. خلیفه نیز قصد داشت با اعزام نیرو او را یارى كند، اما مشاوران و اطرافیان او چنین كارى را صلاح ندانستند و گفتند او به سپاه ما نیازمند نیست بلكه قصد دارد بغداد را از سپاه خالى كند و آن گاه بر ما ضربه بزند و بغداد را تصرف كند، اما وزیر معتقد بود كه خلیفه به درخواست هلاكو جواب مثبت دهد، ولى خلیفه نظر مشاورانش را پسندید. ابن العبرى در این زمینه مى‏گوید: وزیران و امیران مخالفت كردند
هلاكو پس از فتح قلاع اسماعیلى به سوى همدان حركت كرد و در 655ه در آن جا اردو زد، وى كه از خلیفه به سبب عدم همراهى عصبانى بود، در نامه‏اى به او درخواست كرد دست از مقابله بردارد و تسلیم خان مغول شود و براى اثبات حسن نیت خود، باروهاى بغداد را ویران و خندق شهر را پر كند و خودش نیز براى مذاكره نزد هلاكو برود و اگر خودش نمى‏آید، سه تن از بزرگان دولت خود را بفرستد كه در این صورت، هلاكو با او صلح خواهد كرد.
خلیفه، در برابر تقاضاى هلاكو ناتوان بود. وزیر بر این عقیده بود كه خلیفه براى منصرف كردن هلاكو از حمله به بغداد، هدایاى زیادى براى او ارسال كند، اما اطرافیان خلیفه، مخصوصاً مجاهدالدین ایبك دواتدار صغیر كه با وزیر خصومت داشتند، به مخالفت برخاستند و این مسئله هم بدون نتیجه ماند. پس از آن، خلیفه، شرف الدین، پسر محیى الدین بن جوزى و به قولى بدر الدین دزبكى و قاضى بندنیجان را با هدایایى اندك نزد هلاكو فرستاد و به او گوشزد كرد كه [تا كنون‏] هر كس قصد خاندان عباسى كرده، عاقبت بدى دیده است و این دولت تا قیامت پایدار خواهد بود. او هم‏چنین هلاكو را به عاقبت یعقوب لیث، بساسیرى و سلطان محمد خوارزمشاه توجه داد، اما هلاكو با دریافت این نامه براى حمله به بغداد مصمم شد.

2. كاهش سپاه خلیفه و نقش ابن علقمى در این مسئله‏

منابع تاریخى، اعم از شیعه و سنى بر این عقیده‏اند كه سپاه خلیفه در این زمان به شدت كاهش یافته بود، اما در علت این كاهش اختلاف است؛ آیا ابن علقمى سبب این كاهش بود؟ كما این كه منابع اهل سنت بر این باورند یا این كه بر طبق برخى منابع، خلیفه و سیاست‏هاى او درباره سپاهیان موجب كاهش سپاه شد. پس اصل موضوع كاهش سپاهیان پذیرفته شده است اما سؤالى كه مطرح مى‏شود این است كه چرا در این وضعیت كه مغول‏ها پشت دروازه‏هاى عراق بودند، سپاه خلیفه كاهش یافت؟ خلیفه، هر چند بى‏تدبیر بود، اما آیا به این خطر آگاهى نداشت كه كاهش یك‏باره سپاهیان در این وضعیت، به طور طبیعى اذهان را مشكوك مى‏كند؟
آنان كه وزیر را سبب كاهش سپاه خلیفه مى‏دانند، معتقدند: تعداد سپاهیان خلیفه در آغاز حكومت او صد هزار نفر بود و در اثر اقدامات وزیر به ده تا بیست هزار نفر كاهش یافت، زیرا وزیر، خلیفه را متقاعد كرد تا مواجب سپاه را قطع كند و شمار آنها را كاهش دهد و در عوض، هزینه آن را به عنوان هدیه، براى مغول‏ها بفرستد تا شرایط صلح ایجاد شود.
ابن كثیر نیز كاهش سپاه بغداد را به ابن علقمى نسبت مى‏دهد و بر این باور است كه علت این كار، انتقام‏جویى وزیر از حادثه كرخ بود؛ او خلیفه را متقاعد كرد امیران سپاه و سربازان را از اقطاع و درآمدهایشان محروم كند و ابن علقمى با مغول‏ها مكاتبه كرد و آنها را براى حمله به بغداد دعوت كرد

ابن فوطى، مورخ شیعى، مى‏گوید: در سال 650ه ، شمار زیادى از سپاهیان به دلیل قطع ارزاق و حقوق از سپاه خارج شدند و به شام رفتند. خلیفه، به وضع سپاهیان توجهى نداشت و حقوق آنها را قطع كرده بود، به همین دلیل، فقر و بیچارگى آنها باعث شد تا در خیابان‏ها و محافل گدایى كنند
در مقابل این مورخ، قطب الدین یونینى در ذیل مرآة الزمان مى‏نویسد: خلیفه تمایلى به قطع حقوق سپاهیان نداشت، بلكه ابن علقمى وزیر، او را متقاعد به این كار كرد. وى دلیل قبول پیشنهاد وزیر از سوى خلیفه را در بى‏تدبیرى و عدم قدرت تصمیم‏گیرى او مى‏داند، زیرا وزیر فردى باتدبیر بود كه بر تمام امور تسلط داشت.
جوزجانى در طبقات ناصرى، وزیر را متهم مى‏كند كه به انتقام واقعه كرخ به مغول‏ها نامه نوشت و آنها را دعوت كرد و با اجازه خلیفه، سپاه را به اطراف بغداد فرستاد تا شهر خالى شود و نزد خلیفه وانمود كرد كه با مغول‏ها صلح شده است و بعد از این اقدام، مغول‏ها را به بغداد فرا خواند.
ابن علقمى هنگام سقوط بغداد و پس از آن‏:
هنگامى كه خلیفه شرایط هلاكو را نپذیرفت، وى تصمیم قطعى خود را مبنى بر تصرف بغداد عملى كرد. در این زمان، شهرهاى مسیر بغداد یكى پس از دیگرى در برابر تهاجم مغول‏ها سقوط كرده و حاكمانى، مثل بدرالدین لؤلؤ، حاكم موصل، و اتابك ابوبكر، حاكم فارس، به مغول‏ها پیوسته بودند. تنها امیر وفادار به خلیفه، ابن صلایا، امیر شیعه اربل بود كه به گفته همدانى، در صدد تجهیز سپاه براى مقابله با مغول‏ها بود، ولى خلیفه به اقدام او توجه نكرد. همدانى مى‏گوید: زمانى كه هلاكو پشت دروازه‏هاى بغداد بود، برخى از امیران سپاه به خلیفه پیشنهاد تجهیز سپاه و مقابله با تهاجم مغولان دادند و ابن علقمى تلاش زیادى در این خصوص به خرج داد، امّا خلیفه از پرداخت حقوق به سپاهیان خوددارى كرد ؛ به این ترتیب، آخرین امید دفاع از بغداد از میان رفت.


این سؤال به طور جدى مطرح است كه در چنین وضع دشوار و فوق العاده خطرناك، چه چیزى خلیفه را به این رفتار راهنمایى مى‏كرد؟ آیا خلیفه مسائل ابتدایى جنگ و حكومت‏دارى را نمى‏دانست؟ چرا در حالى كه هلاكو در راه بغداد است، خلیفه حاضر نیست اموال خود را براى تجهیز سپاه هزینه كند؟
وقتى هلاكو به بغداد نزدیك شد سپاه خلیفه - كه حدود هزار نفر بودند - على‏رغم پیروزى اولیه شكست خوردند.
درباره خلیفه نقل شده است كه حتى در حین جنگ نیز به امور توجهى نداشت، به گونه‏اى كه در زمان درگیرى سپاه خلیفه با مغول‏ها، او در حجره خود به تماشاى نمایش كنیزك خود مشغول بود. در این زمان تیرى از پنجره وارد شد و دخترك را به قتل رساند كه موجب وحشت خلیفه شد. پس از این حوادث، خلیفه كه متوجه وخامت اوضاع شده و از امدادهاى غیبى ناامید گردیده بود، ابن علقمى و ابن درنوس را با هدایاى فراوان نزد هلاكو فرستاد، امّا هلاكو نمایندگان خلیفه را نپذیرفت.
البته این گونه رفتار از خلیفه چندان عجیب نیست، زیرا همان طور كه از قول ابن العبرى بیان شد، وقتى به خلیفه گفتند: مغول‏ها به عراق رسیده‏اند و باید چاره‏اى اندیشید، خلیفه در پاسخ گفت: مرا بغداد بس است و آنها وقتى بدانند من به بغداد قانع هستم، كارى نخواهند كرد، ضمن این كه تا وقتى من در این شهر هستم كسى به آن حمله نخواهد كرد. پس چندان عجیب نیست كه خلیفه این چنین بى‏خردانه عمل كند و فرصت‏ها را یكى پس از دیگرى از دست بدهد.
پس از شكست نیروهاى اندك خلیفه در مقابل مغول‏ها و محاصره بغداد، خلیفه چاره‏اى جز تسلیم ندید. این كه وى چگونه تسلیم شد و چه طور به قتل رسید، از مسائل مورد اختلاف مورخان است. دیدگاه برخى این است كه پس از محاصره بغداد، ابن علقمى نزد هلاكو رفته براى خود امان گرفت و پس از این كه به حضور خلیفه آمد، او را به رفتن نزد هلاكو تشویق كرد؛ به این صورت كه هلاكو قصد دارد دخترش را به عقد ابوبكر، پسر خلیفه درآورد و خلیفه مى‏تواند در خلافت باقى بماند، همان گونه كه در دوره سلجوقیان چنین شد، خلیفه هم به این كار راضى شد و نزد هلاكو رفت كه منجر به قتل او شد.
از بعضى دیگر نقل شده است كه وزیر وقتى نزد هلاكو رفت و بازگشت، به خلیفه گفت: شرط هلاكو براى صلح این است كه نصف خراج عراق به وى تعلق بگیرد و خلیفه هم پذیرفت، سپس نزد هلاكو رفت. البته ابن كثیر درباره قتل خلیفه مى‏گوید: پس از این كه اموال و خزاین خلیفه تصرف شد، شیعیان و دیگر منافقان به هلاكو گفتند: اگر با خلیفه صلح كند، خیلى زود اوضاع مانند سابق خواهد شد و او را به قتل خلیفه تشویق كردند و این كار را ابن علقمى انجام داد. صفدى، ابن علقمى را عامل قتل خلیفه مى‏داند و مى‏نویسد: ابن علقمى هلاكو را تشویق كرد و گفت كه اگر خلیفه را به قتل نرساند، حكومت عراق را به طور كامل به دست نخواهد آورد.ابن فوطى در دو كتاب خویش، تمام وقایع سقوط را بیان كرده، امّا چیزى درباره نقش وزیر در تسلیم شدن و قتل خلیفه ذكر نكرده است. ابن فوطى مطلبى در خصوص رفتن وزیر نزد هلاكو قبل از سقوط بغداد نقل كرده، اما چیزى از شرایط صلح و تسلیم شدن خلیفه ذكر نكرده است. درباره قتل خلیفه هم مى‏گوید: هلاكو دستور قتل او را صادر كرد. همدانى در جامع التواریخ معتقد است از آن جا كه در این موقعیت، وزیر نتوانست چاره‏اى براى خلیفه بیندیشد زیرا از دست وى كارى ساخته نبود، خلیفه از بغداد خارج شد و خود را به هلاكو تسلیم كرد و به دست او به قتل رسید.
در باب چگونگى قتل خلیفه، منابع تاریخى نقل كرده‏اند: زمانى كه هلاكو دستور قتل او را صادر كرد به پیشنهاد خواجه نصیرالدین طوسى براى این كه خون خلیفه به زمین ریخته نشود او را در جوالى قرار داده و خفه كردند.
دیدگاه‏هاى مختلفى درباره سرانجام ابن علقمى مطرح شده است، همان منابعى كه او را در سقوط بغداد و قتل خلیفه مقصر مى‏دانستند، عاقبت ناگوارى براى او نقل كرده‏اند: سُبكى معتقد است كه وزیر به آرزوهاى خود نرسید و از كردار خود پشیمان شد و به خاطر سخن‏زنى كه به او گفت: این گونه در زمان امیرالمؤمنین سوار مى‏شدى، از شدت غم و اندوه و پشیمانى از دنیا رفت؛ العینى آورده است كه هلاكو به سبب بدسیرتى و خیانتش در حق خلیفه، او را به قتل رساند؛ ابن خلدون با تأیید وزارت ابن علقمى پس از قتل خلیفه، مى‏گوید: او فاقد قدرت و اعتبار بود و سرانجام به دست هلاكو به قتل رسید57؛ یونینى مى‏نویسد: پس از قتل خلیفه، ابن علقمى به مغولان پیشنهاد داد خلافت به علویان منتقل شود كه آنها موافقت نكردند؛ ابن طقطقى نقل كرده است كه ابن علقمى پس از آن كه مدتى در دستگاه هلاكو وزیر بود، در جمادى الآخر 656ه در اثر بیمارى درگذشت؛
ابن فوطى مى‏نویسد: وزیر به مرگ طبیعى از دنیا رفت و او را در مشهد موسى بن جعفر به خاك سپردند و سلطان مقرر كرد پس از او پسرش، عز الدین ابوالفضل، وزیر شود او پس از ابن علقمى وزیر شد، ولى در سال 657ه درگذشت.
در میان منابع متأخر و تحقیقات جدید هم در خصوص نقش ابن علقمى اختلاف نظر وجود دارد:
شیخ عباس قمى در كتاب تتمة المنتهى دخالت ابن علقمى را در این ماجرا تأیید مى‏كند و با دفاع از نحوه عملكرد وزیر مى‏نویسد: چون خلیفه تدبیر نداشت، خدعه وزیر در او اثر كرد. وزیر به او گفت: هلاكو قصد دارد دخترش را به عقد پسرت ابوبكر درآورد و شما را هم بر خلافت ابقا كند، همان گونه كه سلجوقیان چنین كردند. وزیر جمعى از علما را به همراه خلیفه نزد هلاكو برد و هلاكو هم شمشیر در میان آنها انداخت و بعد از آن، چهل روز خون مردم در بغداد ریخته شد. شیخ عباس قمى هم‏چنین موضوع مكاتبه ابن علقمى با مغول‏ها را تأیید مى كند و علت آن را هم انتقام از واقعه كرخ مى‏داند و این كه وزیر قصد داشت خلافت را به آل على منتقل كند. وى تمامى اتهاماتى كه منابع اهل سنت به ابن علقمى وارد كرده‏اند نقل و تأیید مى‏كند، اوّل این كه وزیر با اقدامات خود خلیفه را فریب داد؛ دوم این كه با مغولان مكاتبه كرد و سوم این كه انگیزه او انتقال خلافت به علویان و محرك او واقعه كرخ بوده است.
خانم شیرین بیانى هم در كتاب دین و دولت در ایران عهد مغول به نوعى اتهام علیه ابن علقمى را تأیید مى‏كند البته نه آن كه وزیر را تنها مسبّب و عامل سقوط بغداد معرّفى كند، بلكه به عقیده او، چون وزیر شكست مقابل مغول‏ها را حتمى دانست، ترجیح داد قبل از تهاجم، مصالحه صورت گیرد، زیرا جنگ به منزله شكست حتمى و نابودى همگان خواهد بود. امّا اطرافیان خلیفه به هیچ وجه با وزیر توافق نداشتند و خلیفه هم از خود تدبیرى نداشت به همین دلیل، وزیر خود وارد عمل شد و به مذاكره با خان مغول پرداخت و دائماً با پیشنهاد امتیازات مادى به خلیفه، در صدد بود تا هلاكو را راضى كند.آغا بزرگ طهرانى در طبقات اعلام الشیعه نظر دیگرى ارائه كرده است. او ابن علقمى را از هر گونه اتهام تبرئه مى‏كند، امّا دلیل محكمى ارائه نداده است. به نظر وى، مردم بغداد به دلیل اختلافات فرقه‏اى و زندگى تجمل‏پرستانه، توان مقابله با مغول‏هاى بسیار قدرت‏مند را نداشتند. او هم‏چنین با ردّ این ادعا كه ابن علقمى قصد انتقال خلافت به علویان را داشت، معتقد است شیعیان اگر چه عباسیان را قبول نداشتند، امّا به طور علنى و رسمى با آنها مقابله نمى‏كردند.
برخى از نویسندگان معاصر نیز به تبرئه ابن علقمى از تمام اتهامات مى‏پردازند از جمله دیدگاه الشیبى، مورخ شیعه، این است كه سقوط بغداد نتیجه تهاجم لجام گسیخته مغول‏ها بود، امّا اهل سنت این گناه را بر گردن شیعیان انداختند و ابن علقمى را عامل این واقعه معرفى كردند، همان طور كه پیش از این نیز مردم حله را متهم به نوشتن نامه به سلطان محمد خوارزمشاه و دعوت از او براى حمله به بغداد كردند و به همین اتهام، قوم بنى‏اسد مورد هجوم و سركوب قرار گرفتند كه در پى آن، چهار هزار نفر كشته و بقیه آواره شدند.البته وى كه اصل تهاجم مغول را امرى طبیعى مى‏داند، در خصوص ابن علقمى، چیزى نمى‏گوید كه آیا ابن علقمى، پس از قطعى شدن تهاجم، با آن مقابله كرد یا خود را با شرایط موجود تطبیق داد و هماهنگى با مغول‏ها را برگزید.
 
نتجه گیری:
درباره كاهش سپاه، شاید بتوان وزیر را تبرئه كرد، زیرا منابعى كه مدافع وزیر هستند، دلایل خوبى ارائه كرده‏اند كه بر دلایل منابع اهل سنت ترجیح دارد، زیرا منابع اهل سنت تنها به این مطلب اشاره دارند كه وزیر در صدد انتقام از واقعه كرخ بود و به همین منظور، خلیفه را به كاهش سپاه متقاعد كرد تا هزینه‏هاى آن به عنوان هدیه براى مغول‏ها ارسال شود، اما مى‏دانیم كه هدایا براى مغول‏ها ارسال نشد، پس قطع هزینه و حقوق سپاهیان توجیهى نداشت. ضمن این كه منابع مذكور، دلیل متقن مبنى بر این كه وزیر چگونه به كاهش سپاه كمك كرد، بیان نمى‏كنند. اما منابع مدافع وزیر، به بیان اقدامات ابن علقمى براى مقابله با مغول‏ها و بحث تجهیز سپاه - كه خلیفه آن را نپذیرفت - پرداخته‏اند، پس مسأله هزینه و كمبود مالى مطرح نبوده و این اموال را وزیر در اختیار نداشته كه بخواهد مخفى كند، بلكه در اختیار خود خلیفه بوده است.
نكته دیگر این است كه هیچ یك از منابع، سخنى از اطرافیان خلیفه و درباریان اهل سنت درباره تجهیز سپاه به میان نیاورده‏اند، در حالى كه این افراد در نقطه مقابل وزیر قرار داشتند، مخصوصاً این كه مجاهدالدین دو اتدار صغیر و دیگر افراد دربار، وزیر را به ارتباط با مغول‏ها متهم مى‏كردند؛ به این ترتیب كه وى در صدد آوردن مغول‏ها به بغداد است، پس چگونه با چنین خطر بزرگى مقابله نمى‏كنند و دست روى دست گذاشته شاهد كاهش سپاه هستند، حال آن كه ضرورى‏ترین مسأله براى مقابله با مغول‏ها وجود سپاه مقتدر بود. بنابراین، به نظر مى‏رسد كاهش سپاه با موافقت خلیفه و به دلیل مال‏اندوزى او صورت گرفته است.
اما در مورد ارتباط وزیر با مغول‏ها، چند مطلب موجب عدم تبرئه وزیر مى‏شود. منابع مدافع وزیر در سقوط بغداد آن گونه كه در بحث كاهش سپاه عمل كردند، در مقابل منابع مخالف كه وزیر را به داشتن رابطه متهم مى‏كنند، موضع نمى‏گیرند و وزیر را تبرئه نمى‏كنند. هم‏چنین نامه وزیر به ابن صلایا، متضمن معناى انتقام و مقابله مى‏باشد، البته در این خصوص از خود منابع شیعى هم مطالبى استفاده مى‏شود. ابن طقطقى نیز در تاریخ فخرى رفتن ابن علقمى نزد هلاكو را بیان مى‏كند و آن زمانى بود كه هلاكو به سوى بغداد حركت و درخواست كرد كه وزیر نزد او رود. خلیفه هم وزیر را خواست و گفت: هلاكو چنین تقاضایى كرده و تو هم نزد او برو. وزیر گفت: در این صورت، چه كسى شهر را اداره كند؟ خلیفه گفت: چاره‏اى نیست، باید نزد هلاكو بروى و ابن علقمى هم نزد هلاكو رفت و در ملاقاتى كه صورت گرفت، هلاكو او را پسندید و خواجه نصیر طوسى هم ابن علقمى را آن طور كه باید به هلاكو معرفى كرد.
دو نكته در كلام ابن طقطقى در خور توجه است: اول این كه، چرا هلاكو وزیر را خواست؟ آیا وزیر شرایط متفاوتى داشت؟ چرا از خلیفه نخواست كه نماینده ویژه خود را اعزام كند بلكه هلاكو زمانى كه قصد حركت به سوى بغداد را داشت، مشخص كرد چه كسى باید بیاید؟ دوم این كه هلاكو چه چیز در وزیر مشاهده كرد كه او را پسندید و هم‏چنین این نكته كه «خواجه نصیر آن طور كه باید او را به هلاكو معرفى كرد»، آیا غیر از این است كه وزیر مشكلى با ما ندارد؟! كما این كه بعد از سقوط بغداد، این هماهنگى مشخص شد؛ هلاكو با وزیر آن گونه رفتار كرد كه با دوست رفتار مى‏كرد، پس نمى‏توان رابطه مثبت میان ابن علقمى و مغول‏ها را رد كرد.
رابطه ابن علقمى با مغول‏ها این گونه معنا مى‏شود كه ابن علقمى در آغاز شاید خواهان حمله مغول‏ها نبود و در جریان حمله آنان به بغداد، براى مهاجمان زمینه‏سازى نكرد، اما چون سقوط بغداد را قطعى مى‏دانست، چاره را در معامله و مذاكره دانست، زیرا مقاومت بى‏فایده و حتى بسیار مضر بود.

منابع‏:

- آیتى، عبدالحمید، تحریر تاریخ وصاف، چاپ دوم، (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372ش).
- ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحمید آیتى، چاپ اول، (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1368ش).
- ابن شاكر الكتبى، محمد، عیون التواریخ، تحقیق محمد فیصل السامر وعبدالمنعم داوود، (بى‏جا، سلسله كتب التراث دار الرشید للنشر، 1980م).
- ابن طقطقى، محمد بن على، تاریخ فخرى، ترجمه وحید گلپایگانى، چاپ دوم، (تهران، بنگاه نشر و ترجمه كتاب، 1360).
- ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، الطبعه الثانیه، (بیروت، دار المشرق، 1992م).
- ابن عماد حنبلى، عبدالحى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، (بیروت، دارالفكر، 1414ق / 1998م).
- ابن عنبه، جمال الدین احمد، الفصول الفخریه، به اهتمام سید جلال الدین محدث ارموى، (تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1363ش).
- ابن فوطى، مجمع الآداب فى معجم الالقاب، تحقیق محمد كاظم، الطبعه الاولى، (قم، موسسه الطباعه والنشر وزاره الثقافه والارشاد الاسلامى / مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، 1416ق).
- ابن فوطى، كمال الدین ابوالفضل عبدالرزاق بن احمد، الحوادث الجامعه، عبدالحمید آیتى، چاپ اول، (تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381ش).
- ابن كثیر، ابى الفداء اسماعیل، البدایه والنهایه، الطبعه الرابعه، (بیروت، دارالمعرفه، 1419ق / 1998م).
- ابن الوردى، زین الدین عمر بن مظفر، تاریخ ابن الوردى، (نجف، المطبعه الحیدریه، 1389ق / 1969م).
- ابو شامه مقدسى، عبدالرحمن بن اسماعیل، تراجم القرنین السادس والسابع (الذیل على الروضتین)، الطبعه الثانیه، (بیروت، دارالجمل، 1974م).
- بیانى، شیرین، دین و دولت در ایران عهد مغول، چاپ دوم، (تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1370).
- جوزجانى، منهاج السراج، طبقات ناصرى، چاپ دوم، (كابل، انجمن تاریخ افغانستان، 1343).
- جوینى، عطاملك، تاریخ جهانگشاى، چاپ چهارم، (تهران، انتشارات ارغوان، 1370ش).
- ذهبى، شمس الدین محمد بن احمد بن عثمان، العبر فى خبر من غبر، تحقیق ابو هاج محمد السعید بن بسیونى زغلول، (بیروت، دارالكتب العلمیه، بى‏تا).
- سبكى، تاج الدین ابى نصر عبدالوهاب ابن على، طبقات الشافعیه الكبرى، تحقیق عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحى، (قاهره، دار احیاء الكتب العربیه، بى‏تا).
- سیوطى، جلال الدین، تاریخ خلفاء، الطبعه الاولى، (بیروت، دارالكتب العلمیه، بى‏تا).
- الشیبى، كامل مصطفى، تشیع و تصوف تا آغاز سده 12، ترجمه على‏رضا ذكاوتى قراگزلو، چاپ دوم، (تهران، امیركبیر، 1374ش).
- صفدى، صلاح الدین خلیل بن ایبك، الوافى بالوفیات، (بیروت، دار صادر، 1405ق / 1985م).
- طهرانى، شیخ آغا بزرگ، طبقات اعلام الشیعه، الطبعه الثانیه، (قم، موسسه اسماعیلیان، بى‏تا).
- العینى، بدرالدین محمود، عقد الجمان فى تاریخ اهل الزمان، تحقیق محمد محمدامین، (قاهره، الهیئه المصریه العامه الكتاب، 1407ق / 1987م).
- غسانى، الملك اشرف، العسجد المسبوك والجوهر المحكوك فى طبقات الخلفاء والملوك، (بیروت، دارالتراث الاسلامى، 1395ق / 1975م).
- قمى، شیخ عباس، تتمه المنتهى فى وقایع ایام الخلفاء، تصحیح على محدث‏زاده، (طهران، كتابفروشى مركزى، 1373ق / 1333ش).
- نخجوانى، هندوشاه، تجارب السلف، به اهتمام سید حسن روضاتى، (اصفهان، نشر نفائس مخطوطات، 1402ق / 1361ش).
- همدانى، رشیدالدین فضل اللَّه، جامع التواریخ، به تصحیح محمد روشن و مصطفى موسوى، چاپ اول، (تهران، البرز، 1373ش).
- یونینى قطب الدین موسى بن محمد، ذیل مرآة الزمان، الطبعه الثانیه، (قاهره، دار الكتاب الاسلامى، 1413ق / 1992م).



طبقه بندی: مقالات فرهنگ و تمدن اسلامی،
[ پنجشنبه 18 آذر 1389 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ مسلم احمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام بر دوستان عزیز
وبلاگ حاضر را مسلم احمدی و حامد محمدی راه اندازی نموده و مدیریت می نمایند تا گامی موثر در تامین نیازهای علمی دانشجویان رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی باشد.لازم به توضیح است که این وبلاگ علاوه بر مسائل علمی، به مسائل شخصی و رویدادهایی که نویسندگان ضرورت ببینند می پردازد.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :